پلسرخِ امروز، در غیابِ آنانی که به آن روح میبخشیدند، به پوستهای کالبدی بدل شده که در ظاهر از معنای پیشین خود تهی گشته است. اما این جغرافیا، فراتر از بلوکهای بتنی و برجهای تجاریِ نوظهور، به مثابه یک اکوسیستم فرهنگی در ذهنها و حافظهی جمعی بازآفرینی شده است. اگرچه کالبدِ فیزیکی شهر با حذفِ پاتوقها و نصب نمادهای تحمیلی، شکلی «بیحافظه» به خود گرفته، اما پلسرخ در مقام یک «بایگانی زیسته» همچنان تپنده باقی مانده است؛ اکوسیستمی که تنها شکلِ زیستش را تغییر داده تا از مرزهای جغرافیایی فراتر رود و در قالب روایتهای سیال، خاطراتِ بدنمند و شاهدانی ناتمام، به زندگیِ نمادین خود ادامه دهد.
امروز پلسرخ دیگر یک مختصات ثابت جغرافیایی نیست؛ جغرافیاییست سیال و پراکنده که پارههایی از آن در کابل، تهران، لندن، هامبورگ، تورنتو و برلین، و... نفس میکشند. عکسها، صداها، کتابها و روایتهایی که در چمدانِ ساکنانِ سابق این محله سفر کردهاند، اکنون شکلی دیگر از حیاتِ این فضا را در تبعید ادامه میدهند؛ حیاتی که فراتر از کالبد فیزیکی، در حافظههای بدنمند جاری است.
پروژهی «از آنجا که فراموشی...» از همین نقطه آغاز شد؛ از این پرسش که چگونه میتوان ردپای یک اکوسیستم فرهنگی را دنبال کرد، وقتی جانمایهی آن —یعنی آدمهایش— دیگر در آن فضا حضور ندارند؟در فاز نخست این پروژه در تهران، تلاش کردیم بخشی از این حافظهی متکثر را از دل مصاحبهها، عکسهای خانگی و صداهایی که جایی در آرشیوهای رسمی نداشتند، گرد هم بیاوریم. اما هرچه جلوتر رفتیم، روشنتر شد که این بایگانی نمیتواند در مرزهای یک شهر متوقف بماند. (جزییات این نمایشگاه را در صفحهی پروژههای دیگر دنبال کنید.)
پلسرخ خود حاصل جابهجایی، مهاجرت و گسستهای تاریخی است؛ پس منطقیست که حافظهی آن نیز در نقاط مختلف جهان پراکنده باشد. به همین دلیل، این پروژه مسیر خود را در شهرهایی ادامه میدهد که امروز میزبان بخشی از ساکنان سابق این اکوسیستم هستند. برلین یکی از این ایستگاههای کلیدی است؛ نه فقط به این سبب که خانهی بسیاری از افغانستانیهاست، بلکه چون خودِ این شهر نیز در بطنِ خویش تجربهای طولانی و عمیق از مهاجرت، جابهجایی، حافظه و بازسازی را حمل میکند.
آنچه در تهران جوانه زد، اکنون در برلین امتداد مییابد. برای احضار زندگیای که همچنان در روایتهای شاهدان ناتمام و در لایههای بایگانیهای شخصی جریان دارد.